سمت سیاه زمستان

سمت سیاه زمستان

  • 170 kr
    واحد در هر 
مالیات گنجانده شده است


سمت سیاه زمستان

رامش صفوی 

نشر باران

رمان به زندگی سه نسل در یک خانواده می‌پردازد که در پی انقلاب سال 57 از هم می‌پاشد: پری و نظام که جوانان پیش از انقلاب هستند، رزمین که جوان سیاسی دوران انقلاب و سپس دهه 60 است، و روشنا و رامین که در دوران انقلاب بزرگ می‌شوند و مهاجرت می‌کنند.

 رمان سمت سیاه زمستان اینگونه آغاز می‌شود: «روی تخته‌سنگ بزرگِ مشرف به دریا نشسته بود و به آن سفیدی بی‌پایان نگاه می‌کرد. در سرش هیاهوی تاریخچه‌ای بود درهم و هزارساله که از هر سو می‌رفت در آن گم می‌شد. گویی وارث رنج غریب و آشنا شده بود. درد همه‌ی آنهایی که در این تاریخ مشوش می‌شناخت، بر دوش داشت و با پاهای ناتوانش به این‌سو و آن‌سو می‌کشید.

هوا خیلی سرد بود. با هر قدمی‌که برمی‌داشت شاخه­های دراز و برنده‌ی یخی، از میان برف سر بر می‌آوردند و سد راهش می‌شدند. به پاهای آش و لاشش نگاه کرد:

- آخر دنیا کجاست؟

- هرجا که نیزه­های تیز و یخی راهتو مسدود کنند.

به‌زودی از سرما خشک می­شد و قصه به پایان می­رسید. ساعتی نگذشت که از سرما کرخ شد و در عالم بی­حسی خود را در یک آن در دو مکان یافت: ایستاده مقابل دریاچه­ی یخ‌زده و قدم­زنان در عمارت شاه بلوط.

دوباره به گنجه­ی تاریک و محبوبش بازگشته بود.

با اوّلین پک، شب سیاه گنجه­ی قدیمی کش آمد و تا بی‌نهایت پرسه زد. خوابش می­آمد. دستش را به دیوار گرفت که به زمین نیافتد؛ باید مقاومت می­کرد. مثل روزگار کودکی، هم خسته بود، هم میل به بازی در سراسر وجودش موج می‌زد. پس آنقدر به بازی ادامه می­داد تا ایستاده از هوش برود.

- اینجا تنها جاییه که از چیزی نمی­ترسم. از هیچ چیز!»