عصر تیرگی فرهنگ ایران
عصر تیرگیِ فرهنگ ایران
خویشتن ناخویشآگاه
نیکروز اعظمی
نشر باران، سوئد
چاپ اول: 2026 میلادی
شابک: 2-80-88653-91-978
کتاب حاضر در آستانه ی انتشار بود که همزمان، نوزاییِ انقلاب "زن، زندگی، آزادی" در تداوم تاریخی خود و اینبار با نام "انقلاب ایران"، به صحنه آمد؛ انقلابی که در روزهای هجدهم و نوزدهم دیماه ۱۴۰۴، فرزندانش به دست حکومت اسلامی، بیرحمانه در خاک و خون غلتیدند. نسلهای برخاسته در این خیزش، که بیشترین شان را دختران و پسران جوان این سرزمین تشکیل میدادند، بهای آزادی را با جانهای جوان، شیفته و بیبدیل خویش پرداختند؛ دهها هزار جان که بر زمین افتاد و تاریخ را به خون خود نوشت. کشتاری چنین گسترده و عریان در چنین زمانی کوتاه، زخمی است که بر وجدان انسانیت نشست. به پاس حرمت این جانهای به خاک افتاده و رنج مشترکِ دیگر اقشار جامعه، این کتاب به انقلابیون ایران پیشکش میشود؛ آنها که ایستادند تا معنا از دل رنج، دوباره زاده شود.
استکهلم/سیزدهم بهمن ماه ۱۴۰۴
در کتاب "عقل و نقل" (رویدادهای جهلی در فرهنگ اسلامی) از انتشار این کتاب وعده کرده بودم، اکنون این کتاب منتشر شده و در دسترس خوانندگان قرار دارد.
کتاب خویشتن ناخویشآگاه، در واقع مکمل کتاب "عقل و نقل" است؛ توضیحات نسبتاً مفصل درباره ی رویدادهای اسلامی و شورش شیعی ۵۷ و نیز، انقلاب و ضد انقلاب که در سه دفتر تنظیم شده اند. دفتر دوم به طور مشخص مربوط به همین "شورش" است و دفتر سوم کنکاشی در مفهوم و معنای انقلاب و ضد انقلاب.
... و اما اصل مطلب. کسی که توانایی درک و فهم رویدادهای فرهنگ بومی خود را ندارد، شاید شایسته ی نکوهش نباشد، اما آنکه این رویدادها را به خوبی درمییابد و در عین حال به دلیل مصلحت اندیشی یا اهدافی دیگر، از تبیین و تفهیم واقعیت آن طفره میرود، نه تنها محافظه کار، بلکه اگر اغراق نباشد به نوعی شریک جرم در استمرار ابهام و گمراهی است. چنین رفتاری، از اهمیت و معنای مشترک این رویدادها در بستر فرهنگی ما میکاهد. منظورم از "رویداد"، هم عرصه های عملی، هم ابعاد نظری آن است. به عنوان مثال، قیام ابومسلم خراسانی نمایانگر یک رویداد عملی است، و جنبش شعوبیه یا تلاشهای "فکری" برای ادغام "عقل و نقل" یا "فلسفه"ی اسلامی، جنبه ی نظری و معنوی این وقایع را بازمیتاباند. اکنون پرسش این است: ما با کدام ابزار علمی یا روششناختی میتوانیم به تحلیل این رویدادها بپردازیم؟ آیا از تاریخنگاری علمی برخورداریم؟ آیا "روش تفکر" درباره ی "تفکر" داریم؟ آیا روشنفکرانی به معنای دقیق کلمه در جامعه ی ما حضور دارند؟ پاسخ متأسفانه، منفی است. آنچه در اختیار داریم، تاریخ نگاری اسلامی، قرائت دینی از دین (نواندیشی دینی)، و چیزی به نام "روشنفکر" دینی است. اینها ابزارهایی هستند که از طریق آنها به رویدادهایی نزدیک میشویم که خود، در بستری دینی تعریف شده اند.
پرسش اینجاست: آیا با چنین ابزارهایی میتوان واقعیت آن وقایع را فهمید؟ روشن است که پاسخ باز هم منفی است، چرا که این ابزارها به دلیل ماهیت دینی و ایدئولوژیک خود، نمیتوانند به ماهیت واقعی این رویدادها در امر واقع نزدیک شوند. برای آغاز هرگونه بررسی جدی، ابتدا باید اعتراف کنیم که "نواندیشی" دینی، "روشنفکری" دینی، و "فلسفه"ی اسلامی توانایی بازنمایی دقیق این وقایع را ندارند. این اعتراف نخستین گام در گریز از این بنبست است. پس از آن، باید به پرسش اساسی بپردازیم: چگونه میتوان از این وضعیت خلاصی یافت؟ راه حل، شاید نه در حل صوری این معضل، بلکه در بازگشایی آن باشد. این کار، مستلزم نگاه انتقادی و ژرفاندیشی فارغ از هرگونه تقید و تعیّن ایدئولوژیک است. باید این وقایع را از نو و از درون بازبینی کنیم، به کاوش بپردازیم و با نقد ساختاری آنها، نظریه پردازیهایی ارائه دهیم که بازتاب واقعی آن چیزی باشند که در امر واقع رخ داده است، اما این مسیر ناهموار است و پر از موانع، ازجمله مواجهه با "شبه روشنفکران" غیر دینی که به دلیل محافظه کاری و انفعال فکری، راهگشای هیچ گرهی نیستند. متأسفانه اقبال عمومی به چنین شبه روشنفکران و نیز "روشنفکران دینی"، چه در میان عوام و چه خواص، عرصه را بر روشنفکران واقعی تنگ کرده و مانع از ظهور زایش و نبوغ فکری در فضای فرهنگی و اجتماعی ما شده است.
روشنفکر، بر اساس معنای ترکیبی واژه های "روشن" و "فکر"، پیش از هر چیز باید نماد فعالیت فکری باشد. فعالیت فکری نه تنها به اندیشیدن بلکه به پرسشگری از خودِ اندیشه بازمیگردد. روشنفکر کسی است که نه تنها به فکر میاندیشد، بلکه آن را در معرض نقد، تحلیل و بازبینی مداوم قرار میدهد. بحث من اما در اینجا دربارهی امکان وجود روشنفکر در جامعه ی ما یا ضرورت حضور آن نیست؛ بلکه مقصود این است وقتی فرد یا گروهی را بهعنوان روشنفکر خطاب میکنیم، باید معنای این واژه با نوع فعالیت و نقش آن فرد یا گروه همخوانی داشته باشد. در جامعه ی ما، سبک و سیاق روشنفکری نه به عنوان معیار پذیرفته شده و نه به درستی تعریف شده است. به همین دلیل، روشنفکر در معنای اصیل و دقیق خود معمولاً استثنایی در برابر قاعده ی عمومی "شبه روشنفکر" و "روشنفکر دینی" است. شبه جامعه ای مانند حکومت اسلامی، با ساختاری ازهم گسیخته و نامتوازن، بستری برای ظهور و جولان شبه روشنفکران فراهم میکند. در چنین فضایی که اساس و بنیان هر چیز به هم ریخته است، شبه روشنفکر میتواند به راحتی میدان داری کند، بی رقیب باشد و کالای فکری بیمایه و سطحی خود را به فروش رساند. چنین جامعه ای را میتوان جامعه ای بی نظم و بیسامان یا هردمبیل نامید. یکی از ویژگیهای چنین جوامعی، فقدان ساختار منسجم در تمامی ابعاد آن است. تداوم این وضعیت در طول هزاره ها نشاندهنده ی غیاب آگاهی و ناآگاهی عمیق نسبت به خویشتن فردی و فرهنگی است. این وضعیت را میتوان به پدیدهای که من آن را "خویشتن ناخویشآگاه"مینامم مرتبط دانست؛ وضعیتی که در آن جامعه و افرادش از شناخت و درک هویت واقعی خود بازمانده اند.
برای فهم "خویشتن ناخویشآگاه" ایرانی، باید به سه دوره ی مهم از رویدادهای فرهنگی با دقت و تأمل نگریست. بررسی و تعمق در این دوره ها میتواند به ما امکان دهد که خویشتن فرهنگی خود را از درون مشاهده کنیم و از لایه های پیچیده ی ناآگاهی تاریخی خود پرده برداریم.
دوره ی اول، آغاز روند اسلام خواهی در ایران است. این دوره با سقوط دولت ساسانی و تسلط مهاجمان عرب و دینشان بر ایران و ایرانیان آغاز میشود. در ادامه، بزرگان تازه مسلمان شده ی ایرانی در قرون سوم تا پنجم هجری، به پرورش و تیمار اسلام جدید می پردازند و آن را برای تاخت و تاز آماده میکنند. در این مسیر، تیمار و زینکردن اسب اسلام توسط جنبش اسلامی شعوبیه، از جنبه ی معنوی انجام میشود و "تاخت وتاز" آن در عرصه ی عملی از طریق قیام ضد ملی ابومسلم خراسانی پیش میرود.
دوره ی دوم، رویداد انقلاب مشروطه است؛ دورهای که آن را به "بیداری ایرانیان" میشناسیم. اما این "بیداری" آمیزهای بوده از عقل و نقل و نمی توانسته تکلیف خود را با ارزشهای دین یکسره کند. یعنی دین را نقد، و از قِبَل آن زمینه را برای تولید فکر و اندیشه های سیاسی آماده کند. این ناپیگیری نشان از آن داشت که "خویشتن ناخویشآگاه" همچنان در ضعف خود باقی است؛ خویشتنی که با وجه ارزشهای دینی کنار میآید و در تلاش برای تحقق "پروتستانتیسم" اسلامی است. این نوع تلاشهای دورهی مشروطیت نشان داده که "روشنفکر" ایرانی نه بر خویشتن فردیِ خود آگاهی دارد و نه خویشتن فرهنگی؛ خویشتن فرهنگیای که مدام در ارزشهای سرمدی خود تکرار و بازسازی میشود و مانع دگرگونی نظام اجتماعی و سیاسی میشود. با چنین ناآگاهی است که نمیتواند بفهمد که پروتستانیسم یک رویداد غربی و مسیحی ناظر بر ویژگیها و بافت فرهنگ بومی خود بوده و با فرهنگ اسلامی ما بیگانه است و ارتباطی ندارد. نه اسلام مسیحیت است و نه فرهنگ ایران، فرهنگ غرب.
مشکل "بیداری ایرانیان" در دورهی سوم عیان میشود. این مشکل، فقدان مفهوم آزادی در اندیشه و اندیشهی سیاسی است. گرچه در زمان انقلاب مشروطه موضوع آزادی مطرح شده بوده، اما نه بهطور کامل و همه جانبه. در این دوره، آزادی ملغمه ای شده بوده از آیه های قرآنی و عقل مدرن. نمونه اش را در کتاب «عقل و نقل» (رویدادهای جهلی در فرهنگ اسلامی) آوردم و به این سخن ملکمخان اشاره داشتم که در روزنامه ی قانون دربارهی آزادی می گوید: "آزادی همان امر بمعروف و نهی از منکر است." دوباره گویی این سخن به دلیل اهمیت مسئله است که "روشنفکران" چگونه مفهوم آزادی را حتی در زمان ادعای "بیداری"، سلاخی میکردند.
دورهی سوم، دورهی پیروزی "انقلاب" اسلامی ۵۷ و تأسیس حکومت اسلامی است؛ دورهای که در آن آخوندها با پشتوانه ی نمایندگان معنوی نیروی سنتی و التقاطی عقل و نقل، مانند "امت و امامت" علی شریعتی، "غربزدگی" جلال آلاحمد و "عدالت" خسرو گلسرخی، قدرت سیاسی را تصاحب کردند. در اینجا از خسرو گلسرخی بهعنوان سمبولیکِ راه عدالت، نام بردم. این سه شخصیت به عنوان نمادهایی از این دوره شناخته میشوند، اما موضوع اصلی آنها هیچگاه مفهوم آزادی نبوده است. بلکه، آزادی در چارچوب همان ایدئولوژیهای خودشان تعریف میشده است. در حالی که آزادی تنها با فرد آزاد معنا پیدا میکند. فرد آزاد، کسی است که بدون قیدوبندهای ایدئولوژیکی و تئولوژیکی، بدون وابستگی به خطوط و مرجع ها، تنها با عقل خویش به مسائل و رویدادها نگاه میکند و اصالت واقعی آنها را تحلیل میکند. تکیه بر اندیشه ی دیگران (اندیشمندان غرب) و ارزیابی شرایط و رویدادها با استفاده از آن آسان است، اما پرداختن به مسائل با نیروی ذهن و تفکر خود و مستقل از دیگران، دشوار. متأسفانه در جامعه ی ما، نیازی به پذیرش دشواری تفکر مستقل احساس نمیشود. به همین دلیل، تفکر غربی بهعنوان معیار و مرجع جایگزین میشود. جامعهای که از تفکر مستقل بیبهره باشد و نظام سیاسیاش فاقد چنین پشتوانه ای باشد، هرچند که در مسیر حقوق شهروندی کوشیده باشد، در نهایت ممکن است سقوط کند. سقوط ملت به عنوان رکن اصلی جامعه به امت، پس از پیروزی شورش شیعی ۵۷ و تأسیس حکومت اسلامی، گواه این واقعیت است.
رویدادهای منتهی به "انقلاب" بهمن ۵۷ و پیروزی خیره کننده ی آن، سقوط آزاد ایرانیان به ژرفای تاریک "امت و امامت" بود؛ همان چیزی که علی شریعتی در کتاب امت و امامت به عنوان الگویی برای سازماندهی زندگی هنجاری ایرانیان مسلمان مطرح کرد و آن را قوام و اعتبار بخشید. این بینش واپسگرا، نه تنها به عنوان راهنمایی برای برپایی انقلابی همسو با اقتضائات چنین الگویی عمل کرد، بلکه سرانجامی بود که به آنچه ایرانیان امروز در آن گرفتارند، ختم شد. این واقعیت تلخ و خیره کننده، آگاهانه یا از سر نفع طلبی، از سوی گروهی از تبهکاران و نان به نرخ روزخورها، نادیده گرفته میشود. زیرا افشای نارسایی و رسوایی این الگو، همزمان به افشای کلیت نظام اسلامی و ایدئولوژی آن منجر میشود؛ نظامی که اصلاح طلبان و "روشنفکران" دینی، با تکیه بر سیاست انتخاباتی مبتنی بر "بد و بدتر"، در دوام و تقویت آن سهیم بوده اند. مردمانی که توان درک، شناخت و تحلیل واقعیتهای تاریخی و اجتماعی خویش را ندارند، هرگز نمیتوانند در مسیر زندگی اجتماعی و تاریخی خود دانش و تجربه ای معنادار بیندوزند و از این رهگذر، گام در جهت پویایی و بالندگی بردارند.
توانایی درک و شناخت، بنیاد پویایی را میسازد. پویایی، در همبستگی با مکان و زمان، سه گانه ای از تحول را ایجاد میکند که هر یک از این عناصر را دستخوش تغییر کیفی میسازد. در واقع امر، زمان تنها مفهومی انتزاعی نیست، بلکه از طریق حرکت و کنش انسان در پیوند با نیازهای برترش، معنایی ژرفتر مییابد و به تحول کیفی میانجامد.[1] چنین مردمانی از درک واقعیتهای عینی پیرامون خویش محرومند و به آگاهی از چرایی و چیستی وضعیت خود دست نمییابند. آنها نمیتوانند بر روند زندگی خویش کنترل و تأثیر داشته باشند و برای بهبودش مفهومسازی و الگو طراحی کنند. در واقع، این دیگریست که برایش تصمیم میگیرد و نوع زیست اجتماعی و سیاسی را بر او تحمیل میکند. ریشهی ظالم و مظلوم از همینجا ناشی میشود؛ جایی که مظلوم است ظالم است و مظلوم محکوم و ظالم حاکم است. این ناتوانی، آنان را در چرخهای از تکرار و ناآگاهی گرفتار کرده است و از هرگونه پویایی واقعی بازمیدارد. قدرت تسلط بر واقعیت پیرامون، نیرویی است که واقعیت را در خدمت شئون زندگی آدمی قرار میدهد، نه اینکه انسان را اسیر واقعیت سازد. منظور از مفهوم زندگی این است که جلوه های گوناگون حیات در تمامی عرصه ها باید مطابق امیال، طبیعت و نیازهای تحول یافته ی انسان، و بر پایه ی دگرگونیهای کیفی زمان و مکان، به خدمت زندگی او درآیند. تنها در این حالت است که انسان میتواند اراده و توانایی خویش را برای خلق و تسلط بر ارزشهایی که خود میآفریند، بازیابد و آنها را در راستای بهبود و شکوفایی زیست خود شکل دهد.
همانگونه که در آغاز این پیشگفتار اشاره کردم، کتاب پیش رو مجموعه ای است متشکل از سه دفتر:
دفتر اول به افسانه ی "عصر زرین فرهنگ ایران" یا "رنسانس ایرانی" میپردازد؛
دفتر دوم به سرچشمه های رویداد "انقلاب" ۵۷ اختصاص دارد؛
و دفتر سوم، مربوط است به کنکاش و توضیحاتی دربارهی معنای انقلاب و ضد انقلاب. در این سه دفتر، با توضیح و تحلیل رویدادهای مرتبط، تلاش میکنم پیوند میان این تحولات "تاریخی" را از طریق بازگویی بینش حاکم بر آنها آشکار سازم. همچنین در این بررسی، به ارتباط انقلاب مشروطه، به عنوان نقطه ی عطف تاریخی، با دو رویداد یادشده خواهم پرداخت. با این حال، برای درک بهتر محتوای این سه دفتر، ابتدا توجه خواننده ی محترم را به نکاتی در مورد ذهنیت عظمت طلبانه ی ایرانی جلب میکنم. این مقدمه ای است برای نشان دادن اینکه از دیدگاه نگارنده، چگونه ایده ی "عظمت ایران باستان" در طول تاریخ فرهنگ ما در پیکره ی اسلام بازسازی شده و در مفهوم "عظمت اسلام" ادغام شده است. این پیشگفتار را با بررسی ذهن عظمت طلب ایرانی ادامه خواهم داد و سپس وارد موضوعات دفتر اول خواهیم شد.
نیکروز اعظمی